تبليغاتX
کمی با من مدارا کن

کمی با من مدارا کن

صبوری کن" تحمل کن "من گم را تو پیدا کن"

_____مناجات

                            

           

 

امشب نیازم را به آستانه ی درگاهت کشانده ام و بغض را درگلو حبس کرده ام

 که ای مهربان ، ای پادشاه بر عرش نشسته ، قسم به همین دستهای بلند شده

که نایی نیست برایش به اسمان رسیدن را تجربه کند و تنها به عرض شانه ها

 بیشتر بر نمی خیزد ، قسم بر این اشک هایی که بی شائبه رخساره را تا خاک

 می پیمایند و قسم به این خاک که تن نحیف مرا به خواستگاه ابدی هر دم

منتظر است، به نقره فام این شبهای شور انگیز این قرآن ها، این التماس ها،

 این اشکها، این سوزها، تبسم را به جلوه ی معنویت بر رویم بنما تا در همان

 آن، در زیر عرش پادشاهیت به سجده جان تسلیم کنم، که خود فرموده ای

اگر می دانستید چقدر به شما مشتاقم با پای خود به گورها وارد می شدید.                    

ای کریم ، نه من آنی که توگویی توانم، نه خشم بر تو دیدن طاقت است مرا ،

 گر به آتشم بخوانی رنجی نیست جز رنجشت و نیازی نیست جز اینکه

بگذاریم در سوختن بخوانمت که یارب : آنی مرا به خودم وامگذار حتی در

 جوار عذابت به نگاه تو امیدوارم که هر چه ندانم خوب می دانم و لم یکن له کفواً احدرا                                                                                                         به حضورت ایمان دارم و تنها تو را می خوانم                                                   

:یا الهی و ربی و سیدی و مولای لایِّ الامور الیک اشکوا
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت   توسط باران  | 

____××____

  

داستان زير را آرت بوخوالد طنز نويس پر آوازه آمريكايي در تاييد اينكه نبايد اخبار ناگوار را به يكباره به شنونده گفت تعريف مي كند :
مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سركشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد :
- جرج از خانه چه خبر؟
- خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد.
- سگ بيچاره پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟
- پرخوري قربان!
- پرخوري؟مگه چه غذايي به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟
- گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد.
- اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟
- همه اسب هاي پدرتان مردند قربان!
- چه گفتي؟همه آنها مردند؟
- بله قربان . همه آنها از كار زيادي  مردند.
براي چه اين قدر كار كردند؟
- براي اينكه آب بياورند قربان!
- گفتي آب  آب براي چه؟
- براي اينكه آتش را خاموش كنند قربان!
- كدام آتش را؟
- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد.
- پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزي چه بود؟
- فكر مي كنم كه شعله شمع باعث اين كار شد. قربان!
- گفتي شمع؟ كدام شمع؟
- شمع هايي كه براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
- مادرم هم مرد؟
- بله قربان .زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان .!
- كدام حادثه؟
- حادثه مرگ پدرتان قربان!
- پدرم هم مرد؟
- بله قربان. مرد بيچاره همين كه آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت.
- كدام خبر را؟
- خبر هاي بدي قربان. بانك شما ورشكست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يك سنت تو اين دنيا ارزش نداريد .من جسارت كردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان !!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت   توسط باران  | 

اینجا حکم را حاکمِ شرع امضا می کند!

  

 

                اینجا حکم را حاکمِ شرع امضا می کند!

 

ای محکوم ، به کدام دار جنایات ترا می خوانند که در سایه ی ابهام دروغینِ

چند ساله عبادتت به تجیر حجاب چنگ زده ای که منم فرشته و تویی شیطان، هان؟!

به عفتِ کدام کلمه از ایمانت انسان را به درگاه معرفت بردی و تشنه باز گرداندی؟

برخیز ! بگو کدام واژه ی اسلام ترا حق به جانب کرد که اینچنین گستاخانه

 دیگران را به زبان تلخ می خوانی : که دور شوید پاک ترین مخلوقات ما هستیم؟

چه می خواستی ؟ می خواستی به ازای به جا ی آوردن واجباتت

 بر قدمگاهت بوسه زنند؟ ستایشت کنند ؟ برخیز ببین اکنون کجا نشسته ای ؟

اندکی این حجاب را بردار وخودتت باش .

به دستهایت نگاه کن  و بپرس از اشاراتش، بپرس از رد کردن یک دست نیازمند

 و بپرس بارهااین  سئوا ل را از خودت که چرا ؟

دیگران به کدام حکم محکوم نگاه های سرزنش انگیز تواند؟

مگر به کدام جایگاه آسمانی رسیده ای که اینچنین لقب بر اسم خود اضافه می کنی ؟

آخ بر روزی که در صف اول نماز جایی برایت نباشد !وای بر ساعتی

که یک آشنا تو را ببنید و نگوید : سلام حاج خانم التماس دعا

چه اشوبی در دلت به پا می شود وقتی که حرفهایت را نمی شنوند می دانی چرا؟

 چون تنها حرف می شنوند و عملی نمی بینند.

یا ایها الناس: با دیگران مهربان باشید، با هم به تندی صحبت نکنید ،

.. درگوشی می گویم بیشتر از این را خود می دانی.!!!

اما از تو شنیدند که فریاد می زدی : گرفتاری شما به من ربطی ندارد؟

از تو شنیدند می فهمی؟

امروز روز منبر است پله ها را دو به یک بالا می روی که

 بلند بگویی: سید الشهدا خود و خانواده اش را فدای اسلام کرد ،

حسین (ع) یگانه مرد تاریخ بشریت بود ، زینب (س)نشانه ی صبر بود ،

الگوی ما فاطمه ی زهرا (س) است!

: خانم حجابت را رعایت کن اینجا منبر خانه ی امام حسین (ع) است

 ..و مردم در دلهایشان فریاد می زنند چگونه بر منبر دروغ می بافی؟

چگونه حرفی را می گویی که حتی یکبار در زندگانیت بدان عمل نکرده ای ؟

اینجا مجلس خودمانی است من هستم به عنوان محکوم و مردم هستند

به عنوان شاکی و خدا هست به عنوان قاضی

آخرین دفاع:یا من اسمه دوا و ذکره شفا اغفر لمن لا سلاح الا البکا ء

حکم: توبه

و من الله التوفیق الدعا

......................

باران

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت   توسط باران  | 

شب و شبنم

تو شبستون چشات پای پله ها پلکت مچ مهتابو می گیرم
اون دمی که گرگ و میشه با یه گله ی شقایق پیش پای تو میمیرم
من شبو به خاطراتم وصله می کنم می دوزم
من به هر رعد نگاهت گر می گیرم و میسوزم
اگه روز و خواسته باشی شبو تا تهش می نوشم
می زنم به آبو آتیش با خود خورشید می جوشم
زخم خورشیدی تن رو با شب و شبنم می بندم
اگه مقتول تو باشم دم جون دادن می خندم
تو شبستون چشات پای پله ها پلکت مچ مهتابو می گیرم
اون دمی که گرگ و میشه با یه گله ی شقایق پیش پای تو میمیرم
تو با این نگاه یاغی قرق سینه مایی
فاتح قلعه رویا کی به فتح ما میایی

دوستان برای گوش دادن آهنگ این ترانه اینجا کلیک کنید .

................................

بیمار

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت   توسط بیمار  |